درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت

در من غزلی درد کشید و سرِ زا رفت!

سجاده گشودم که بخوانم غزلم را

سمتی که تویی عقربه قبله نما رفت!

در بین غزل نام تو را داد زدم ، داد

آنگونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت!

بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت

این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت !

من بودم و زاهد به دوراهی که رسیدیم

من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت!‍

با شانه شبی راهی زلفت شدم اما ...

من گم شدم و شانه پی کشف طلا رفت!

در محفل شعر آمدم و رفتم و ... گفتند

ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا رفت !

میخواست بکوشد به فراموشی ات این شعر

سوزاندمش آنگونه که دودش به هوا رفت ...!!!

 

 گر زمانه بخواهد فراموش کنم قبله گاه را

با یاد سجده ام ویران کنم جهان تباه را

 

یک لحظه به شولای مسلمانیم آویز

زیبای من! آیینه ی تنهاشدنم باش

انگیزه ی وابسته به دنیا شدنم باش
بامن نه به اندازه ی یک لحظه صمیمی

اندازه ی در عشق تو رسوا شدنم باش
لبخندبزن اخم مرا باز کن آنگاه

سرگرم تماشای شکوفا شدنم باش
چون اشک بر این دامن خشکیده فروبار

ره توشه ی از دره به دریا شدنم باش
حالا که قرار است به گرداب بیفتم

دریای من! آغوش پذیرا شدنم باش
یک لحظه به شولای مسلمانیم آویز
یک عمر ولی شاهد ترسا شدنم باش

مگذار که چون پنجره ای بسته بمانم

ای عشق! بیا معجزه ی وا شدنم باش

محمد سلمانی